تبلیغات
مین و شهادت - مرثیه‌ای برای یك آمرزیده
 
درباره وبلاگ


سلحشوران و دلاوران مردان عرصه های نبرد حق علیه باطل پس از پایان جنگ نیز ، در میادین مین و گلوله های عمل نكرده با پیروی از سید و سالار شهیدان حضرت ابا عبد... الحسین (ع) جهاد در راه آزادگی را برگزیده و با نثار خون خود ریشه های توسعه و آبادانی كشور را آبیاری می نمایند.


مدیر وبلاگ : سروش نوری
نویسندگان
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سایت شهید حاج احمد کاظمی
رتبه 4 در گوگل
* *
مین و شهادت
شهدا و جانبازان پاكسازی میادین مین به رشادت و ایثار معنا بخشیدند





... به ثانیه هم نكشید. ضامن مین جا خورد و منفجر شد. زمین «نفت شهر» خشك و تفتیده بود و گرما مثل باران روی سر «محمد فیروزی» می‌چكید. مین قوطی واكسی گم شده بود. وقتی هم كه پیدا شد، در دل خاك غلت زده بود و ضامن مین افتاده بود سمت چپ. همان شد كه سیخك خنثی را گرفتار كرد... . چشم چپ محمد فیروزی، نیمه اردیبهشت امسال جا ماند در زمین‌های نفت شهر. بعد از دو هفته، پیكر 32ساله‌اش هنوز گرفتار تخت بیمارستان ارتش بود و در صورتش، رنگ پوست صورت پیدا نبود. زخم‌های كوچك خشكیده، مثل خط فاصله‌های قرمز رنگی بود بر پهنای پوست صورت كه تقارن و نظم اجزای صورت را درهم ریخته بود. لب‌هایش آنقدر خشك بود كه با یك دنیا آب هم سیراب نمی‌شد. به من نگاه نمی‌كرد. وسعت همه آنچه با چشم راستش می‌دید، در دیوار سفیدرنگ روبه‌رو تمام می‌شد. (بعدتر فهمیدم كه حداكثر وسعت دید چشم راستش هم از سه متر بیشتر نبوده و من را چونان سایه‌ای می‌دیده است.) باقیمانده تمام انگشت‌های دست چپ باند پیچی شده بود. انگشت‌هایی كه در اثر انفجار، شكسته و پاره شده و در بیمارستان بخیه و پیوند خورده بود. زانوها شكسته و جوش خورده بود. اتاق بیمارستان ارتش، دو تخته بود و من روی تخت سمت راست نشسته بودم.
«16 سال است كه در ارتش خدمت می‌كنم و 13سال است كه در كار پاكسازی مین هستم. داوطلبانه رفته‌ام. از همان ابتدا، من را برای رسته 121 انتخاب كرده بودند. برای تیم پاكسازی. شب بود كه خبر دادند. می‌توانستم رسته‌ام را عوض كنم. اجباری نبود. فقط توكل كردم بر خدا. در اولین ماموریت‌مان هم جمجمه‌های 33شهید را پیدا كردیم. خدا را شكر می‌كردم كه در این رسته افتاده بودم.»
محمد فیروزی، 13سال، هر روز ساعت چهار و نیم صبح راهی میدان مین شده است: «نمازمان را می‌خواندیم، صبحانه می‌خوردیم و می‌رفتیم. تیم پشتیبانی ما را از زیر قرآن بدرقه می‌كرد و می‌رفتیم سراغ میدان. قرارگاه پاكسازی، میدان‌ها را شناسایی می‌كرد و تحویل می‌داد. به میدان كه می‌رسیدیم، وسایل را زمین می‌گذاشتیم و دعای فرج امام زمان را می‌خواندیم. وقتی دعا می‌خواندیم، آهنگ صدای بچه‌ها عوض می‌شد. دست می‌دادیم و همدیگر را بغل می‌كردیم و حلالیت می‌طلبیدیم و هر كدام می‌رفتیم سر نوار خودمان. مزاح می‌كردیم كه اگر چهره‌مان نورانی شده باشد، آن روز نوبت ماست. وقتی به مقر یگان برمی‌گشتیم، پشتیبانی برای استقبال از ما صف كشیده بود و برایمان چای می‌ریختند و ظرف‌های غذایمان را می‌شستند.»
خنثی كردن مین، به حراج گذاشتن جان است. داوطلبی كه كار خنثی كردن مین را بر عهده می‌گیرد، می‌داند كه قدم در راهی گذاشته كه امیدی به بازگشتن از آن نیست. امروز برگشت، فردا و شاید روز بعد هم. اما یك روز می‌بازد و چشم، دست، پا یا تمام جان بر سر این باخت می‌رود: «آن روز دو یگان دیگر هم كنار دست ما كار می‌كردند. یگان 436 لشكر 16 قزوین و یگان 434 لشكر كرمانشاه. رسیده بودم به آخرین نوار. این مین خیلی اذیتم كرد. اصلا آمده بود كه این بلا را سر من بیاورد. گم شده بود. مین‌یاب علامت می‌داد اما نمی‌توانستم پیدایش كنم. بالاخره پیدایش كردم. خواستم مین را بیرون بیاورم كه صبر آمد. درجه‌دار وظیفه، پشت سرم بود و زانوهایش را به پشتم تكیه داده بود. او را 30متر عقب فرستادم. خودم هم از نوار بیرون آمدم و هشت‌ثانیه‌ای قدم زدم. تنها برگشتم. دوباره پیدایش كردم و با سیخك به تنش زدم. جایش هم كوچك بود ولی معلوم نبود كه چه بود. بدنه مین، پلاستیكی است و سیخك كه به بدنه بخورد، صدا می‌دهد. این همه سال آنقدر كار كرده‌ام كه صدای بدنه تركش را از مین تشخیص بدهم. حتی از نوع بوق مین‌یاب می‌فهمم كه چه جور مینی است. این مین این‌طور نبود. صدای بدنه‌اش فرق می‌كرد. نمی‌توانستم بفهمم چه صدایی است. بلند شدم و دوباره نشستم و دوباره سیخك زدم. احتمال دادم كه بر اثر رطوبت و گذشت زمان فرسوده و جابه‌جا شده باشد. نفهمیدم كه به بغل خوابیده و صفحه فشارش طرف من افتاده است. با احتیاط، با زاویه 45 درجه سیخك می‌زدم. اولین سیخك را كه زدم، صفحه فشار عمل كرد. صدای انفجار را نشنیدم، فقط حس كردم كه سرم و گوشم سوت می‌كشد. بعد از چند ثانیه بچه‌ها رسیدند بالای سرم. ستوان دوم گروه، مرا كنار كشید كه روی بقیه مین‌ها غلت نزنم.
هر نیم متر مین بود. دلداریم می‌داد كه هیچی نشده و فقط صورتت زخمی شده. گفتم می‌دانم هیچ طور نشده ولی چشم‌هایم رفته. بچه‌های یگان‌های قزوین و كرمانشاه هم رسیدند. فرماندهان قرارگاه آنها بیشتر از من اشك می‌ریختند. باید می‌رسیدیم به شهر. تمام دردم یك طرف، تا بیمارستان 60 كیلومتر راه بود. راهی پر از پیچ‌های خطرناك. چطور این راه را تحمل می‌كردم؟ تمام مدت به هوش بودم. آرزوی شهادت كردم كه آنقدر سختی نكشم. راننده‌مان، كامبیز سهرابی بود. راهی كه یك ساعت و نیم زمان می‌برد، ظرف 25دقیقه تمام شد. رسیدیم بیمارستان قصر شیرین و من را با هلی‌كوپتر به بیمارستان 520كرمانشاه منتقل كردند.»
روی نوشته‌ای كه بر دیوار نصب كرده‌اند درباره جزییات مجروحیت محمد فیروزی اثری نیست و فقط نام و نام فامیل او و علت مجروحیت را نوشته‌اند. حتما خودش می‌داند كه چشم چپ را تخلیه كرده و داخل حفره خالی چشم، «مش» meash گذاشته‌اند تا زمانی‌كه چشم مصنوعی آن حفره را پر كند و تمام بدن، فك، دندان‌ها، بازوها و انگشتان دست دچار شكستگی بوده و ابروها و گونه‌ها پاره شده و چشم راست هم بیشتر از 40درصد بینایی ندارد.
«وقتی مین عمل كرد، دستم را جلوی چشمم گرفتم. یاد پسرم افتادم. پسرم را صدا كردم. بعد از انفجار، به دست و پایم دست كشیدم و فهمیدم سالم است. فكر می‌كردم انفجار، تمام بدنم را منهدم كرده. به شكمم دست كشیدم. سالم بود. دست به صورتم كشیدم. پوست صورت از پیشانی تا لب، رو به پایین برگشته بود و به همین خاطر هیچ چیزی نمی‌دیدم. دهانم پر از تركش بود و تركش‌ها، دندان‌هایم را شكسته بود. گوش‌هایم و سرم درد داشت و سوزش صورتم قابل تحمل نبود. به اندازه 5/2 در 5/2 سانت از كنار گوشم تركش در آوردند. پوست صورتم را هم بخیه زدند. هنوز سرم و گوش‌هایم درد می‌كند. این درد از آن موج انفجار است. از قدرت آن مین. مین قوطی واكسی بزرگ بود. PMN خیلی قدرت دارد. من كنار مین نشسته بودم. قدرت موج انفجار آنقدر زیاد بود كه ویزورم از سرم كنده شد و نمی‌دانم كجا پرتاب شد. اگر ویزور را نداشتم و اگر موج از روبه‌رو می‌زد، از صورتم هیچ چیزی باقی نمی‌ماند. 28 بهمن پارسال، یكی از بچه‌ها در فاصله دو متری خودم روی همین مین رفت و پاهایش از زانو قطع و شهید شد.»
محمد فیروزی، پدر دو فرزند و ساكن قوچان است. آتنای شش‌ساله و امیرحسین هشت‌ساله، می‌دانند كه پدر زخمی شده است. سه روز بعد از انفجار، برادر بزرگتر، اولین فرد از خانواده بود كه از انفجار و مجروحیت برادر با‌خبر شد. همسر، كنار تخت بیمارستان نشسته و در آن یك ساعتی كه محمد فیروزی حرف می‌زند و می‌شنوم، سكوت كرده است. وقتی از آخرین خداحافظی با فرزندانش می‌گوید، می‌بینم كه لب‌هایش به لرزش خفیفی می‌افتد و گوشه چشمش تر می‌شود.
«همیشه وقتی از خانه خداحافظی می‌كردم، دخترم پشت سرم آب می‌ریخت و پسرم برایم قرآن می‌گرفت. همیشه اشك‌های دخترم را می‌دیدم. پسرم صبورتر بود. همسرم هم می‌دانست كه برگشتنم با خداست. اما انگار این بار به من الهام شده بود. وصیت نوشتم. دو وصیت برای خواهر و برادرم نوشتم. موقع خداحافظی، پسرم، قرآن و مفاتیح خودم را برایم آورد. این بار حس و حال دیگری داشتم. خودم هم نمی‌دانستم چه حسی دارم. ترس نبود. اصلا ترس نداشتم چون اگر ترس داشتم، قدم به میدان مین نمی‌گذاشتم. هر روز كه از میدان بر می‌گشتم، راس ساعت معینی به همسرم تلفن می‌زدم. حدود ساعت 12ونیم ظهر. منتظر تلفن من بودند. وقتی صدای دختر و پسرم را از پشت تلفن می‌شنیدم، روحیه می‌گرفتم. روز انفجار، تلفن نزدم. روز بعد و روز بعد هم همین‌طور. همسرم به جانشینم و به پزشكیار تلفن زده بود و گفته بودند خبر نداریم. بعد از سه روز به برادرم تلفن زدم و او به همسرم خبر داد.»
‌این اصطلاح معروف تخریب‌چی‌هاست: اولین اشتباه، آخرین اشتباه. فكر نمی‌كنید كه اشتباه كردید؟ حواس‌تان پرت شد؟ شاید ضامن با صدای خفیفی هشدار داده بود.
رسته 121 ترجیح می‌دهد صدهزار مین ‌والمری را خنثی كند اما یك مین قوطی واكسی نداشته باشد. همه تخریب‌چی‌ها از مین قوطی واكسی فرار می‌كنند. ما سه یگان بودیم كه میدان مین قوطی واكسی را تحویل گرفتیم. این میدان خوشه پنج‌تایی بود و یك مین تی.‌ام 46 ضدتانك و سه مین ضد نفر قوطی واكسی هم داشت. رسیده بودیم به خوشه آخر. همین خوشه را هم در می‌آوردیم، تمام می‌شد و میدان را تخریب كرده بودیم. همیشه از همان ثانیه اول به میدان مین عادت می‌كردیم.
همیشه به قطع شدن یك پا و یك دست راضی بودیم. می‌دانستیم هر لحظه ممكن است لحظه بعد را نبینیم. داخل میدان معبر زده بودیم اما از زیرزمین خبر نداشتیم و آماده بودیم كه با هر قدمی كه بر‌می‌داریم، برویم روی هوا. میدان مین، همیشه اذیت می‌كرد. وجب به وجب تركش بود و مین‌یاب، دایم بوق می‌زد اما به مین‌یاب اطمینان نمی‌كردیم. زمین را می‌كندیم و یك معبر فنی، یك متر در دو متر با عمق 20سانت یا بیشتر می‌زدیم و كیلومترها می‌رفتیم تا به نوارها بخوریم. آن وقت تركیب میدان دست‌مان آمده بود و در واقع، نقشه میدان را داشتیم اما خیلی وقت‌ها، آب، مین‌ها را جابه‌جا كرده بود. بعضی وقت‌ها، سه مین پشت‌سر هم در می‌آوردیم. من در بدترین میدان‌ها كار كرده بودم. میدان‌هایی كه تا چشم كار می‌كرد انواع مین و سیم تله می‌دیدیم. شتر میل و دهانه طوطی، بدترین میدان مین ایران بود. همه‌اش ‌والمری، همه‌اش تله، یك متر و نیم ارتفاع علف. می‌دانستیم كه كوچك‌ترین اشتباه، چند نفر را به هوا می‌فرستد. هیچ موقع حواسم پرت نبود. توی میدان كه بودم، همه چیز از یادم می‌رفت. خانواده، گرسنگی، تشنگی، همه چیز را فراموش می‌كردیم. فقط به این فكر بودیم كه مین كجاست؟ چقدر زیر زمین است؟ برای همین هم امروز همه وقتی می‌شنوند با تعجب می‌گویند شما؟ با این تجربه؟ باور نمی‌كنند كه من هم گرفتار انفجار شده باشم اما باید این حادثه را به حساب سرنوشت بگذارم كه به تجربه نگاه نمی‌كند.»
استوار دوم محمد فیروزی، از لشكر 88 زرهی، گردان 419 مهندس، گروهان سوم مستقر در قصر شیرین، هنوز هم می‌خواهد آن سرباز وفادار وطن باشد و از دست رفتن یك چشم را علتی برای بر زمین گذاشتن هدف نمی‌بیند: «ما رزمنده‌ایم. باید تا آخرین قطره خون كار كنیم. اگر قدرت بینایی‌ام شفاف‌تر شود، باز هم كار می‌كنم. امروز خیلی از همكارهایم در میدان مین، جانباز هستند و پا به پای ما در میدان كار می‌كنند.»
‌شما خیلی جوان هستید و در این جوانی، یك چشم‌تان را به خاطر پاكسازی داوطلبانه مین از دست دادید. می‌توانستید فكر كنید كه فرد دیگری به جای شما برود. می‌گویید كه باز هم می‌روید. چرا؟
«ریا نمی‌كنم. همیشه دعا می‌كردم كه خدایا، مرگ من، شهادت در راه خودت باشد. شهادت آرزویم بود. همیشه وقتی جانبازان شیمیایی را در تلویزیون می‌دیدم، اشك از چشمم سرازیر می‌شد. افتخارم این است كه یك چشمم كه سهل است، دست، پا و بدنم را برای خاكم فدا كنم. غیرت ایرانی، غیرت شیعه، مهر علی در قلب ماست. این عشق است. عشق به وطن. عاشق بودیم كه رفتیم. بیشتر روزها در گرمای وحشتناكی كار می‌كردیم. هوا خیلی گرم بود. در سومار و نفت شهر، گرمای هوا به اوج می‌رسید و اجازه نداشتیم بیشتر از ساعت هشت صبح در میدان بمانیم اما تا ساعت 11 می‌ماندیم و ما را به زور با دستور و امر از زمین بیرون می‌كشیدند. دوست داشتیم زمین‌ها را زودتر پاك كنیم تا كشاورز و دامدار به زمین پاك برسد. همیشه صدام را لعنت می‌كردیم كه در خاك عزیزمان مین كار گذاشته بود.
وجب به وجب خاك غرب و جنوب، مین بود و همین مین‌ها چقدر از برادران و خواهران ما را به خاك و خون كشید. همه میدان‌ها در زمین‌های كشاورزی و دامداری بود. یادم هست كه گوسفند یكی از چوپان‌ها رفته بود روی سیم خاردار. چوپان رفت گوسفندش را، سرمایه زندگیش را آزادش كند كه مین زیر پایش منفجر شد و دست، پا و چشم‌هایش را از او گرفت. ما برای این مردم ساده كار می‌كردیم. به همین خاطر هیچ احساس خستگی نداشتیم. وقتی تشنه می‌شدیم، با هر جرعه آبی كه می‌خوردیم، از سربازمان تا فرمانده‌مان به فكر شهدای كربلا بودیم. حال و هوایی داشتیم. وقتی یاد آنها می‌افتادیم، دل‌مان آرام می‌گرفت. شما نمی‌توانید حال من را درك كنید. این معجزه الهی بود. مینی كه 10سانت، یك وجب، با اعضای بدنم فاصله داشت و دستم را رویش گرفته بودم، دستم را قطع نكرد. بارها پایم را روی مین گذاشتم. سال 82 برای شركت نفت معبر می‌زدیم. همراه با سرباز وظیفه‌ام، سیدحامد نداف از داخل میدان مین رد شدم. سربازم پشت سرم بود. سربازم گفت سرگروهبان، اینها چیست؟ نگاه كردم و دیدم روی مین‌ها راه رفته‌ام. تمام این سال‌ها خدا من را حفظ كرد.
یادم می‌آید كه از فرمانده قرارگاه پاكسازی نیروی زمینی ارتش درباره دستمزد نیروهای مهندسی پاكسازی پرسیده بودم و ایشان از پرداخت رقم سه میلیون تومان برای تمام هزینه‌های پاكسازی یك هكتار زمین كه دستمزد نیروها هم در دل آن نهفته بود، خبر داد. نمی‌دانم كه محمد فیروزی یا همكارانش برای این شغل داوطلبانه كه البته، واژه «شغل» چندان برازنده‌اش نیست، چه رقمی دریافت می‌كنند. 500هزار؟ 800هزار؟ یك میلیون؟ این رقم، بابت چه چیزی پرداخت می‌شود؟ دستمزدی برای اینكه از جان‌شان می‌گذرند؟ قدردانی از اینكه هر روز راهی میدان مین می‌شوند بدون آنكه مطمئن باشند كه دوباره روی زندگی را می‌بینند؟ هر رقمی كه می‌گیرند، به ازای جوانیشان كه از آن می‌گذرند، چقدر می‌ارزد؟ محمد فیروزی، حالا یك «جانباز» است. احتمالا هم با درصد بالا و شاید حقوق خیلی بالاتر. درصد جانبازی و حقوق بالا می‌تواند چشم چپ او را به او بازگرداند؟ جواب نمی‌دهد. مستاجر است و تامین هزینه زندگی مادرش هم بر دوش اوست. می‌گوید: «همه چیز را خودم انتخاب كردم. تمام سختی‌ها را. ما رزمنده‌ایم و باید با حداقل امكانات، بدون اعتراض به حداقل‌ها، از شما، از خاك‌مان و از دین‌مان دفاع كنیم. صبر و حوصله‌مان زیاد است و با هر سلاحی كه به دست‌مان بدهند، می‌رویم لب مرز و می‌ایستیم.»
با دیدنش به اندازه یك تومار، كاغذ سیاه شده است. راست می‌گوید. هیچ‌كس نمی‌تواند شرایط محمد فیروزی و محمد فیروزی‌ها را درك كند. آن حس ناب و بی‌غش. هنگام خداحافظی، همان چشمی را كه من را سایه‌ای مبهم می‌بیند، رو به من می‌گیرد و می‌گوید: «از خدا بخواهید كه من را ببخشد. بنویسید كه همه مردم مرا دعا كنند.»


منبع:http://sharghnewspaper.ir/News/90/03/08/5946.html





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 14 اسفند 1390 :: نویسنده : سروش نوری
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر