تبلیغات

میكس تصاویر شهدا - picture 702


سبکباران خرامیدند ورفتند

مرا بیچاره نامیدند ورفتند                                                               

سواران لحظه ای تمکین نکردند

ترحم بر من مسکین نکردند

سواران از سر نعشم گذشتند

فغانها کردم اما بر نگشتند

اسیر و زخمی و بی دست وپا من

رفیقان این چه سودا بود با من؟

رفیقان رسم همدردی کجا رفت

جوانمردان جوانمردی کجا رفت

مرا این پشت مگذارید بی تاب

گناهم چیست پایم بود در خواب

اگر دیر آمدم مجروح بودم

اسیر قبض وبسط روح بودم

در باغ  شهادت  را  نبندید

به ما بیچارگان زان سو نخندید

رفیقانم دعا کردند ورفتند

مرا زخمی رها کردند و رفتند

رها کردند در زندان بمانم

دعا کردند سرگردان بمانم

شهادت نردبان آسمان بود

شهادت آسمان را نردبان بود

چرا برداشتند این نردبان را

چرا بستند راه آسمان را

مرا پایی به دست نردبان ماند

مرا دستی به بام آسمان ماند

تو بالا رفته ای من در زمینم

برادر رو سیاهم شرمگینم

مرا اسب سپیدی بود روزی

شهادت را امیدی بود روزی

در این اطراف دوش ای دل تو بودی

نگهبان دیشب ای غافل تو بودی

بگو اسب سپیدم را که دزدید؟

امیدم را امیدم را که دزیدید؟

مرا اسب چموشی بود روزی

شهادت می فروشی بود روزی

شبی چون باد بر بالش خزیدم

بسوی خانه ی ساقی وزیدم

چهل شب راه را بی وقفه راندم

چهل تفسیر ساقی نامه خواندم

ببین ای دل چقدر این قصر زیباست

گمانم خانه ساقی همین جاست

دلم تا دست بر دامان در زد

دو دستی سنگ شیون را به سر زد

امیدم مشت نو میدی به در کوفت

نگاهم میخ در قفل قدر کوفت

چه درد است این که در فصل اقاقی

به روی تشنگان در بسته ساقی

بر این در وای من قفلی لجوج است

بجوش ای اشک هنگام خروج است

در میخانه را گیرم که بستند

کلیدش را چرا یا رب شکستند؟

رفیقانم دعا کردندو رفتند

مرا زخمی رها کردندو رفتند

رها کردند در زندان بمانم

دعا کردند سرگردان بمانم

من آخر طاقت ماندن ندارم

خدایا تاب جان کندن ندارم

دلم تا چند یا رب خسته باشد؟

در لطف تو تا کی بسته باشد؟

بیا باز امشب ای دل در بکوبیم

بیا این بار، محکم تر بکوبیم

مکوب ای دل به تلخی دست بر دست

در این قصر بلورآخر کسی هست

بکوب ای دل که اینجا قصر نور است

بکوب ای دل مرا شرم حضور است

بکوب ای دل که غفار است یارم

من از کوبیدن در شرم دارم

بکوب ای دل که معبودم کریم است

مرا از در زدن هر چند بیم است

بکوا ای دل که جای شک و ظن نیست

مرا هر چند روی در زدن نیست

کریمان گرچه ستار العیوبند

گدایانی که محبوبند خوبند

بکوب ای دل مشو نومید از این در

بکوب ای دل هزاران بار دیگر

دلا پیش آی داغت را ببویم

به گوشت قصه ای شیرین بگویم

برون آیی اگر از حفره ناز

به رویت می گشایم سفره باز

نمی دانم بگویم یا نگویم

دلا بگذار تا حالا نگویم

ببخش ای خوب امشب ناتوانم

خطا در رفته از دست زبانم

لطیفا رحمت آور من ضعیفم

قوی تر از من است امشب حریفم

شبی ترک محبت گفته بودم

میان دره ی شب خفته بودم

نی ام از ناله شیرین تهی بود

سرم بر خاک طاقت سر نمی سود

زبانم حرف با حرفی نمی زد

سکوتم ظرف با ظرفی نمی زد

نگاهم خال در جایی نمی کوفت

به چشمم اشک غم پایی نمی کوفت

دلم در سینه قفلی بود محکم

کلیدش بود در دریاچه غم

امیدم گرد امیدی نمی گشت

شبم دنبال خورشیدی نمی گشت

حبیبم قاصدی از پی فرستاد

پیامی با بلور ی می فرستاد

که می دانم تو را شرم حضور است

مشو نومید اینجا قصر نور است

الا  ای  عاشق  اندو هگینم

نمی خواهم تو را غمگین ببینم

اگر آه تو از جنس نیاز است

در باغ شهادت باز باز است

نمی دانم که در سر این چه سوداست

همین اندازه می دانم که زیباست

خداوندا چه درد است این چه درد است

که خارای دلم را آب کرده است

مرا ای دوست شرم بندگی کشت

چه لطف است این مرا شرمندگی کش

شادی روج پر فتوح شهدا صلوات